Additional Prayers Revealed by Bahá'u'lláh

Original · Bahá'u'lláh

BH03315 BH03315

Add range:

هو اللّه تعالی شأنه العظمة و الاقتدار

الهی الهی اشکرک فی کلّ حال و احمدک فی جمیع الاحوال

فی النّعمة الحمد لک یا اله العالمین و فی فقدها الشّکر لک یا مقصود العارفین

فی البأسآء لک الثّنآء یا معبود من فی السّموات و الارضین و فی الضّرّآء لک السّنآء یا من بک انجذبت افئدة المشتاقین

فی الشّدّة لک الحمد یا مقصود القاصدین و فی الرّخآء لک الشّکر یا ایّها المذکور فی قلوب المقرّبین

فی الثّروة لک البهآء یا سیّد المخلصین و فی الفقر لک الامر یا رجآء الموحّدین

فی الفرح لک الجلال یا لا اله الّا انت و فی الحزن لک الجمال یا لا اله الّا انت

فی الجوع لک العدل یا لا اله الّا انت و فی الشّبع لک الفضل یا لا اله الّا انت

فی الوطن لک العطآء یا لا اله الّا انت و فی الغربة لک القضآء یا لا اله الّا انت

تحت السّیف لک الافضال یا لا اله الّا انت و فی البیت لک الکمال یا لا اله الّا انت

فی القصر لک الکرم یا لا اله الّا انت و فی التّراب لک الجود یا لا اله الّا انت

فی السّجن لک الوفآء یا سابغ النّعم و فی الحبس لک البقآء یا مالک القدم

لک العطآء یا مولی العطآء و سلطان العطآء و مالک العطآء اشهد انّک محمود فی فعلک یا اصل العطآء و مطاع فی حکمک یا بحر العطآء و مبدء العطآء و مرجع العطآء

BH10149 BH10149

Add range:

هو الظّاهر من الافق الابهی

الهی الهی اشهد هذا الیوم یومک الّذی کان مذکوراً فی کتبک و صحفک و زبرک و الواحک و اظهرت فیه ما کان مکنوناً فی علمک و مخزوناً فی کنائز عصمتک اسئلک یا مولی العالم باسمک الاعظم الّذی به ارتعدت فرائص الامم بان تؤیّد عبادک و امآئک علی الاستقامة علی امرک و القیام علی خدمتک

انّک انت المقتدر علی ما تشآء و فی قبضتک زمام الاشیآء تحفظ من تشآء بقدرتک و سلطانک انّک انت القویّ الغالب القدیر

BH10588 BH10588

Add range:

هو الابهی

سبحانک یا الهی دعوتنی اجبتک نادیتنی سرعت الیک و دخلت فی ظلّ رحمتک و سکنت فی فنآء باب فضلک ای ربّ من ربوبیّتک ربّیتنی و لنفسک اختصصتنی و لخدمتک خلقتنی و للقیام بین یدیک عیّنتنی اسئلک باسمک الابهی و بجمالک المشرق عن افق ذاتک الاعلی بان تنسبنی الیک کما نسبت و لا تفرّق بینی و بینک ثمّ اظهر منّی یا الهی ما ینبغی لک و انّک انت علی کلّشیٴ قدیر

BH10742 BH10742

Add range:
یا من بیدک ملکوت الاشیآء و جبروت الاسمآء ترانی صرت غریباً فی حبّک اسئلک بجمالک بان تجعل هذه الغربة سبباً لتقرّب عبادک الی مصدر امرک و مشرق وحیک ای ربّ ادعوک بلسان ما عصاک و اسئلک بسلطنتک و اقتدارک بان تحفظنی فی ظلّ رحمتک و توفّقنی علی خدمتک و خدمة ابویّ انّک انت المقتدر المهیمن القیّوم

BH11086 BH11086

Add range:

هو البدیع

فسبحانک اللّهمّ باسمک الاعلی فی سرادق الابهی و بکلمتک العلیا فی جبروت الاسنی بان تحفظ هذا العبد الّذی استأنس مع نفسک و سمع نغماتک و عرف برهانک ثمّ ارزقه خیر الدّنیا و الآخرة ثمّ اجعل له قدم صدق عندک لئلّا تزلّ قدماه عن صراطک العزیز المنیع

Hurufat-i-'Alin (=Kalimat-i-'Uliya; the Exalted Letters) BH00064

Add range:

این جزو در مصیبت حروفات عالین نوشته شده ولکن این ایّام بنفسی تخصیص یافت بعد جمعی طالب شرح و تفسیر شدند که بلسان فارسی نوشته شود لهذا مرقوم گشت و از جواهر کلمات ظاهر و هویدا گشت ولکن چون ترجمۀ کلمه بکلمه مطابق فطرت اصلیّه ملاحتی نداشت آنچه بقلم جاری شد مسطور آمد اگرچه صاحبان بصیرت در حرفی از آن کلّ حقائق معانی را از دقائق روحانی و معانی ربّانی استنباط مینمایند ولکن چون بعضی را که در عالم طبیعت بشری مأوی است دیدۀ اعتراض باز است لهذا باظهار این بیان تبیان رفت بر سر و صدر اوراق مرقوم شود

هو هو

سبحانک اللّهمّ یا الهی کیف یتحرّک القلم و یجری المداد بعدما انقطعت نسائم الوداد و اشرقت شمس القضآء من افق الامضآء و خرج سیف البلآء من غمد البدآء و ارتفعت سمآء الأحزان و نزل من سحاب القضآء رماح الافتتان و سهام الانتقام بحیث افلت انجم السّرور فی قلوب احبّائک و انعدمت مقادیر البهجة فی افئدة اصفیائک و تتابعت الرّزایا حتّی وصلت الی مقام لن یقدر احد ان یحملها و لن تطیق نفس ان تقربها بحیث اغلقت ابواب الرّجآء و انقطعت نسائم الوفآء و هاجت روائح الفنآء وعزّتک یبکی القلم و یضجّ المداد و انصعق اللّوح و ارتعشت الأبدان و انهدمت الأرکان فآه آه عمّا قضی و امضی و ذلک من عنایتک الأولی

پاک و مقدّسی تو ای پروردگار من چگونه حرکت نماید قلم و جاری شود مداد بعد آنکه منقطع شد نسیمهای مرحمت و غروب نمود لطیفه‌های مکرمت و طلوع نمود آفتاب ذلّت و خواری و بیرون آمد شمشیر بلا از نیام و سماء حزن مرتفع شد و از غمام قدرت تیرها و نیزه‌های فتنه و انتقام ببارید بقسمی که علامتها و انجم سرور از قلوب غروب نمود و مقدارهای بهجت از افئدۀ روزگار زائل شد و ابواب رجا بسته گشت و عنایت نسیم صبا از حدیقۀ وفا مقطوع گردید و بادهای تند فنا بر شجرۀ بقا بوزید قلم بناله مشغولست و مداد بصیحه و ندبه معروف و لوح از این خروش مدهوش و جوهر هوش از چشیدن این درد و الم در جوش و عندلیب غیب در این سروش که وای وای از آنچه ظاهر و هویدا گشت و این نیست مگر از مرحمتهای مکنونۀ تو ای پروردگار من

و انت الّذی اوقدت سرج المحبّة فی مشکوة العنایة و ربّیتها بدهن العلم و الحکمة حتّی اضآءت و استضآءت و بنورها اشرقت انوار احدیّتک فی مشکوة عزّ سلطنتک و استحکمت ارکان بیت ازلیّتک فی ریاض قدس هویّتک و حفظتها بزجاجة فضلک و بلّور رحمتک لئلّا تهبّ علیها الأریاح المکدّرة و بعد ذلک اقمصتها بقمیص جودک و رأفتک و اظهرتها من ملکوت صفاتک علی هیکل اسمائک فلمّا تمّ خلقها و طاب خُلقها هبّت علیها اریاح الفنآء و انقطعت عنها نسمات البقآء حتّی اخذت حیوتها و انکسرت مشکوتها و فنت انوارها فآه آه عمّا قضی و امضی و ذلک من قضایاک الأخری

و توئی ای پروردگار من که روشن فرمودی شمع مرحمت و چراغهای هدایت خود را در محلهای عنایت و مکرمت و تربیت فرمودی بروغنهای علم و حکمت خود تا اینکه بضیاء او روشن شد چراغهای هدایت در غرفه‌های عزّت تو و باو ظاهر شد نورهای احدیّت تو از مصباحهای بزرگی و حکومت تو و حفظ فرمودی او را از بادهای تند خاموش‌کننده تا آنکه محفوظ بماند در سایه‌های رحمت تو و بعد پوشانیدی او را از خلعتهای باقی خود و ظاهر فرمودی او را از ملکوت صفات در هیکل اسمی از اسماء خود و چون تمام شد خلق او و نیکو گشت خُلق او وزید بر او بادهای مخالف فنا و بسته شد بروی او درهای بقا بحدّی که خاموش شد روشنی او و شکست فانوس او و خالی شد محلّ او و فانی شد نور او پس وای وای از آنچه قضا شد و هویدا گشت و اینست از امر مبرم تو ای پروردگار من

کیف اذکر یا الهی بدائع صنعک و اسرار حکمتک بحیث خلقت من جواهر النّعمآء المآء الدّرّیّ و اجریته من اصلاب الآبآء و نقلته من صلب الی صلب حتّی انتهی فی ظهر احد من عبادک ثمّ نزّلت هذا المآء اللّطیف الصّافی فی صدف امة من امائک و ربّیته فیه بأیادی سرّک و لطائف رأفتک و دبّرته بتدابیر حکمتک حتّی صوّرته فی بطن الأمّ علی هیکل التّکریم و احسن التّقویم ثمّ بعد ذلک اخرجته و ارضعته و انعمته و غذیته و سقیته و اکرمته و اعلیته و قوّمته و کبّرته حتّی اوصلته الی الغایة الّتی لا غایة لها فی خلقک و العلوّ الّذی لا منتهی له فی بریّتک بحیث عرّجته الی سمآء امرک و هوآء عزّ قدسک و اوصلته الی معارج الأسفار بین یدیک و قطعته عن کلّ الجهات و رجّعته منک الیک حتّی ورد علیک و نزل بک ولکن یا الهی حین وروده علیک عرّیت جسده لأنّک ما احببت غیره و اخذت ثیابه لأنّک ما اردت دونه و اسکنته فی بیت لم یکن فیه من رفیق و لا من شفیق و لا من مصاحب و لا من انیس و لا من سراج و لا من فراش و بقی فیه مسکیناً فقیراً فریداً مستجیراً فآه آه بذلک انقطعت نسائم الشّرف عن طرف البقآء و کلّت ورقآء الأمر عن نغمات الوفآء و شقّ الوجود عن هیکله الثّیاب الصّفرآء و القت الحور علی وجهها الرّماد و بکت عیون العظمة فی سرائر الامکان بالمدامع الحمرآء فآه آه قضی ما امضی و ذلک من مصائبک الکبری

چگونه ذکر نمایم ای محبوب من و مقصود من حکمتهای بالغۀ ترا در ظهورات صنع تازۀ تو و اسرارهای سلطنت و تدبیر تو که مستور شده از مشاهدۀ عیون و منزّه گشته از ادراک عقول بقسمی که خلق فرمودی از جواهر نعمتهای خود آب لطیف نورانی و جاری نمودی او را در صلبهای روحانی و نقل نمودی از صلبی بسوی صلبی و از محلّی بسوی محلّی تا اینکه منتهی شد و مقرّر گردید در ظهر یکی از عباد تو و بعد نازل فرمودی از ظهر او در صدف یکی از اماء خود و تربیت نمودی او را بدستهای باطنی خود و لطیفه‌های بخشش و رحمت خود تا اینکه خلق فرمودی او را در بطن امّ بر هیکل کرامت و بزرگی و ببهترین صورت او را زینت دادی و از عیون صافیه شیر دادی او را و از قدرت کامله حفظ فرمودی او را تا آنکه بزرگ شد در جوار رحمت تو و ساکن شد در دیار حکومت تو و چشید از خمرهای مکرمت تو و نوشید از چشمه‌های لطف تو تا آنکه بحدیقۀ عرفان وارد شد و بمحلّ ایقان مستریح گشت و در ریاض قرب و مشاهده سائر بود و در بساط وصل و مکاشفه میخرامید تا آنکه بشرف لقا مشرّف شد و از خمر بقا مرزوق گشت و ثمرۀ قرب را از شجرۀ وصال اخذ نمود و آب زلال را از چشمۀ جمال بنوشید و زلال معارف الهیّه را از طلعت بیمثال حضرت لایزال ادراک نمود و طیّ نمود سفرهای ممالک عشق را و راههای مهالک صبر و طلب را تا آنکه وارد شد بر تو و راجع شد بسوی تو و بازگشت نمود نزد تو و ساکن شد در قطب لامکان مقابل جمال تو در این وقت بموج آمد بحر قضای تو و بهیجان آمد بادهای تند در هوای بلاهای تو پس عریان نمودی بدن او را و ذلیل فرمودی جسد او را و منزل دادی او را در خانه‌ئی که نه فرشی در او گسترده بود و نه چراغی در او آماده شده بود و نه رفیق و مونسی که مصاحبت نماید با او و نه دوست و انیسی که انس گیرد با او پس وای وای مسدود شد علامات سرور و لال شد عندلیب ظهور و شقّ نمود جوهر وجود ثیاب خود را و ریخت حوریّۀ فردوس بر سر خود خاک سیاه را و جاری شد از چشمه‌های قدرت انهار ذلّت پس وای وای از آنچه ظاهر شد و هویدا گشت و اینست از مصیبتهای بزرگ تو ای پروردگار من

سبحانک اللّهمّ یا الهی بعدما اصعدته الی میادین الهآء عرش البقآء و فنائه عن نفسه و بقائه بالنّور الأعلی فی رفارف البدآء و وصوله الیه و عرفانه نفسه و ابلاغه نوره و ادراکه جماله سقیته من بدائع العیون الصّافیة من جواهر علمک المکنونة و البسته من ردآء الهدی و اشربته من کؤوس التّقی حتّی سمع نغمة الورقآء فی مرکز العمآء و وقف علی المنظر الأکبر و قام لدی حرم الکبریآء و استمسک بالعروة الصّفرآء فی البقعة الحمرآء و استغنی بکینونته و استبقی بذاتیّته و شاهد بعینه ما شاهد و عرف بقلبه ما عرف و عرج بتمامه الی المقام الّذی لن یسبقه احد فی حبّه ایّاک و رضائه فی قضائک و تسلیمه فی بلائک و کان فی ذلک الشّأن الأعلی و المقام الأعزّ الأوفی حتّی نفخت علیه من نفحات قضائک و اریاح بلائک و اخذت منه کلّ ما اعطیته بجودک بحیث منعت رجلاه عن المشی و یداه عن الأخذ و بصره عن مشاهدة جمالک و سمعه عن استماع نغماتک و قلبه عن عرفان مواقع توحیدک و فؤاده عن الایقان بمظاهر تفریدک و ما اکتفیت بذلک حتّی نزعت عنه خلع عنایتک و نزّلته من قصور العزّة الی تراب الذّلّة و من مخزن الغنی الی مکمن الفقر و سکن فی بطن الأرض وحیداً غریباً عریاناً محروماً مهجوراً فآه آه عمّا قضی و امضی و ذلک من رزیّتک الکبری

عجب در اینست که بعد از دخول در حدیقۀ بقا و استسقاء کؤوس بقا و طیران در سماء بقا و وصول بمکامن بقا و ورود در مقامی که جز بقا چیزی مشهود نه و جز صرف قدم امری موجود نه عساکر فنا از جمیع جهات احاطه نمود تا آنکه اخذ نمود او را فتفکّروا فیه یا اهل البیان خمسین الف سنة ان انتم فی علم اللّه لراسخون لا فوربّی لا تعرفون ان انتم فی ازل الآزال تتفکّرون

پاک و منزّهی تو ای مقصود من بعد از آنکه بلند فرمودی او را بمقامهای عزّ فردوس و وارد نمودی او را در گلزارهای بقای قدس که درهای فنا بروی او باز نگشته تا آنکه فانی شد از نفس خود و باقی ماند ببقای تو و داخل گشت در حدیقۀ وصال و نوشید از چشمۀ جمال و ادراک نمود جواهر علوم و سواذج حکمت را از چشمه‌های مکنونه و پوشید از جامه‌های هدی و چشید از کأسهای تقی و شنید نواهای ورقاء الهی را از چنگ و بربطهای صمدانی و از همه برید و بحضرت تو پیوست و سر تسلیم در صحراهای قرب تو گذاشت تا آنکه در بیابانهای طلب جان درباخت و بعد گرفتی از او آنچه عطا فرموده بودی تا آنکه پای او از مشی بازماند و دستهای او از حرکت افتاد و چشمهای او از مشاهدۀ جمال محجوب شد و گوشهای او از شنیدن بیان تو ممنوع گشت و اخذ نمودی از او خلعتهای مرحمت خود را تا آنکه افتاد برهنه و عریان بر روی خاک و از قصرهای بلند عزّت بر بیت ذلّت مسکن گرفت و از مراتب بلند غنی بر ارض فقر مقرّ گزید و باقی ماند در میان زمین تنها و غریب و وحید و فقیر پس وای وای از آنچه ظاهر شد و هویدا گشت و اینست از بلاهای بزرگ تو ای پروردگار من

و انت الّذی اغرست شجرة طیّبة فی ارض مبارکة لطیفة و اشربتها مآء الکافور من عیون الظّهور و ربّیتها باقتدار سلطنتک و حفظتها بأیدی قدرتک حتّی ارتفعت و علت و جعلت اصلها ثابتاً فی ارض مشیّتک باسم من اسمائک و فرعها فی سمآء ارادتک و استقرّت و ارتفعت و صارت ذات افنان متعالیة و ذات اغصان مرتفعة و ذات دوحة قویّة و ذات قضبان منیعة عظیمة و سکنت علی افنانها ارواح عزّ هویّتک و رقدت علی اغصانها حمامات قدس ازلیّتک و قفصات النّور علیها معلّقات و فیها من طیور العزّ مغنّیات و حمامات القدس مغرّدات کلّهنّ یذکرن اللّه ربّهنّ باللّسان البدیع فی الألحان و بالکلمة المنیعة علی الأغصان و من نغماتهنّ تولّهت افئدة المخلصین و استقرّت انفس المقرّبین فلمّا بلغت الی اعلی مقامها اخذتها صواعق قهرک و قواصف بلیّتک حتّی کسرت اغصانها و اصفرّت اوراقها و سقطت اثمارها و انکسرت اقفاصها و طارت طیورها حتّی وقعت بأسرها و اصلها و فرعها کأنّها ما غرست و ما خلقت و ما ظهرت و ما علت و ما رفعت فآه آه قضی و امضی و ذلک من اقتدار سلطنتک العظمی

و تو ای پروردگار من غرس فرمودی شجرۀ لطیف نیکو را در زمین مبارک مرغوب و بدستهای مهربانی و عنایت تربیت فرمودی او را و در جوار قدرت و غلبه حفظ فرمودی او را تا اینکه بلند شد شاخه‌های او و بثمر آمد غصنهای او و اصل او ثابت شد در ارض معرفت و فرع او بلند شد تا سماء علم و حکمت تو و ساکن شد بر اوراق او ارواح قدس عنایت تو و مستریح شد بر غصنهای او انوار مجد مکرمت تو و بر شاخه‌های او ساکن شد طیرهای جذب و شوق و عندلیبهای عشق و ذوق که جمیع نفوس مقدّسین و ارواح مقرّبین از تغنّیات حجازی و نغمات عراقی و نواهای قدس الهی مدهوش گشتند و از حدود وجود رستند و چون تمام شد مدّت او احاطه نمود او را صاعقه‌های قهر تو بقسمی که شکست اغصان او و زرد شد اوراق او و از هم پاشید ثمرهای او و منهدم شد قفصهای او و پرید طیرهای او و افتاد بر وجه ارض گویا که خلق نشده بود و ظاهر نگشته بود و بثمر نیامده بود پس وای وای از آنچه قضا شد و هویدا گشت و اینست از ظهورات سلطنت تو ای پروردگار من

و انت الّذی نزّلت حکم القدرة من جبروت العزّة و اشرق باذنک حکم القضآء بالامضآء فی ملکوت البدآء لاستوآء بقعة العظمة علی اوتاد من الحدیدة المحکمة المتقنة و سوّیتها من تراب العنایة من جنّة ازلیّتک و بنیتها علی اربعة ارکان من هیاکل عزّ احدیّتک و زیّنتها بشموس صمدیّتک و طرّزتها من صافی ذهب مرحمتک و جعلت ابوابها مزیّنة من الیاقوتة الحمرآء فی اسمک العلیّ الأعلی و جدارها مرصّعاً من لآلئ صفاتک العلیا فی ذکرک الأکبر الأبهی و جعلت سقفها و عرشها من الألماس الرّطب الأصفی فی الذّکر الأتمّ الأقدم الأوفی سبحان اللّه خالقها و موجدها و مظهرها و مقدّرها و بعد بلوغها الی غایتها و ظهورها علی احسن خلقها کانت باقیة الی ان تمّ میقاتها اذاً ارتفعت سمآء بلائک فی لاهوت سطوتک و نطقت علیها ملائکة قهرک بکلمة بطشک تحرّک اساس البیت حتّی وقعت ارکانها و سقطت عروشها و انهدمت ابوابها و انعدم جدارها و محت علامتها کأنّها ما بنیت علی ارضک و ما رفعت فی دیارک و ما ظهرت فی بلادک بحیث تفرّق ترابها و نسی ذکرها و محت آثارها فآه آه قضی ما امضی و ذلک من بدائع تقدیرک الأعلی و لک الحمد علی حسن قضائک الأحلی

و تو ای مالک من و رجای من از ملکوت عزّت نازل فرمودی حکم محکم قضا را و از سرادقات قدرت امر مبرم قدر را بر ساختن بیتی تا در او ساکن شود نفوس مضطربه و در او مستریح شود عقول مجرّده و بنا فرمودی او را از خاکهای پاک و پاکیزه که از ذرّه‌ئی از آن تراب خلق شد حقائق عالین و افئدۀ مقدّسین و بر ارکان ربوبیّه مستقرّ فرمودی رکنهای او را و بآفتابهای مشرقه از افق جمال زینت بخشیدی او را و مطرّز فرمودی او را بذهب صافیه و ابواب او را مزیّن فرمودی بیاقوت بدیعه که از جوهر هویّه خلق شده بود و مرصّع فرمودی دیوارهای او را بلآلی منیعه که از لطیفۀ بحر احدیّه ظاهر گشته بود و چون تمام شد بنای او و ظاهر شد آیات او و هویدا شد علامات او امر فرمودی که جمیع آنچه در آسمانهای قدرت تو سائر بودند و در هواهای عزّت تو حرکت مینمودند طائف شوند حول او را و زائر شوند تراب او را و مقبل شوند ابواب او را مردود شد هر که مکث نمود و مقبول شد هر که اقبال نمود پس چون تمام شد وقت او و منقضی شد امر او ابرهای بلا از مشرق سطوت و غضب برخاست و ملائکۀ قهر بحرفی ناطق شد که لرزه بر ارکان بیت افتاد بقسمی که منهدم شد ارکان او و برو افتاد سقفهای او و منعدم شد علامتهای او گویا هرگز بنا نشده بود و بلند نگشته بود بحدّی که فراموش شد اسم او و متفرّق شد تراب او و معدوم شد رسم او پس وای وای از آنچه ظاهر شد و هویدا گشت اینست از بدائع تقدیرهای بلند تو ای آقای من و حمد میکنم ترا بر نیکوئی قضای شیرین تو ای پروردگار من

وعزّتک یا الهی لا اشکو الیک فیما ورد من عندک و نزّل من جنابک بل استغفرک فی کلّ ما ذکرت و حکیت و نطقت من اجتراحاتی الّتی لن تحکی الّا عن غفلتی من ذکرک و اعراضی عن ریاض قربک لأنّی عرفت مواقع حکمتک و اطّلعت علی تدابیر عزّ ربوبیّتک و ایقنت بأنّک بسلطان فضلک لن تعامل بعبادک الّا ما ینبغی لعزّ جلالک و یلیق لبدائع افضالک و ما قضی حکم الرّجوع من افق قدرتک و جبروت ارادتک الّا بما یوصل العباد الی غایة فضلک و منتهی مراتب جودک و فیضک و اعلم بأنّ الّذی عرج الیک و نزل علیک ارتقی الی سموات عزّ ازلیّتک و سکن فی جوار قدس ربوبیّتک و استقرّ علی کرسیّ الافتخار عند اشراق انوار جمالک و رقد فی مهد البقآء لدی ظهور عزّ الوهیّتک کأنّی اشاهد فی هذا الحین بأنّه یطیر بجناحی العزّة فی هوآء قدس مرحمتک و یسیر فی مدائن روح احدیّتک و یشرب عن کأوب وصلک و لقائک و یغتذی بنعمآء قربک و وصالک فیا روحا لذلک الشّرف الأبهی و العنایة الکبری و انّک لمّا اخفیت عن بریّتک ما کشفته لعبدک لذا صعب علی العباد حکم الفراق و مستصعب علی الأرقّآء ظهور الفصل من افق الطّلاق و عزیز علی الأحبّآء ظهور الفنآء فی هیاکل البقآء و بذلک نزل علی احبّائک ما نزل بحیث لن یحصیه احد و لن تحیطه نفس و لن تطیقه افئدة و لن تحمله عقول و منها هذه الرّزیّة النّازلة و هذه المصیبة الواردة الّتی بها احترقت الأکباد و اشتعل العباد و اضطربت البلاد و ما بقت من عین الّا و قد بکت و ما من رأس الّا و قد تعرّی و ما من نفس الّا و قد تبلبلت و ما من فؤاد الّا و قد تکدّر و ما من نور الّا و قد اظلم و ما من روح الّا و قد انقطع و ما من سرور الّا و قد تبدّل فآه آه عمّا قضی و امضی و ذلک من قضائک المثبت فی الشّجرة الحمرآء

قسم بعزّت و بزرگواری تو ای مولای من و مقتدای من و حبیب من که شکایت نمیکنم بسوی تو از آنچه وارد شد از حضرت تو و ظاهر شد از جانب تو بلکه سرهای عاشقان تو طالب کمندهای محکم است و گردنهای طالبان روی تو منتظر شمشیرهای برنده و سینه‌های منیره از جذب و شوق مترصّد تیرهای زهرآلوده زهرهای کشنده نزد عاشقان از خمرهای حیوان نیکوتر و زخمهای هلاک‌کننده از شربتهای لطیف پاکیزه‌تر پس معدوم شود نفسی که در راه عشق تو جان نبازد و مفقود شود وجودی که در طلب وصل تو سر نیندازد و بمیرد قلبی که بذکر تو زنده نگردد و دور شود هیکلی که بجان طالب قرب نشود و مشقّتهای بادیۀ عشق را نچشد ولکن ای سیّد من بازگشت و توبه مینمایم بآنچه مشغول شدم در ساحت قدس تو باین کلماتی که ظاهر نشده مگر از غفلت این عبد از مقامات قرب و وصل زیرا که هر که بتو رسید از غیر تو بازماند و هر که از تو گذشت بغیر تو مشغول شد پس وای بر کسی که از تو برید و بغیر تو پیوست و در وادی حیرت نفس سرگردان بماند و بمرد و از مدینۀ حیات باقیه و زندگانی دائمه محروم ماند و بعزّت و جلال تو ای پروردگار من که مشاهده میکنم دوستان و محرمان کعبۀ وصال ترا و سرمستان خمر جمال ترا که مشعوفند ببدائع قضای تو و مسرورند ببلاهای نازله از نزد تو اگرچه قهر صرف باشد و یا غضب بحت زیرا که این قهر مالک لطفهاست و این غضب سلطان مهرها و این سم محیی جانها جبروت عزّت طائف این ذلّت است و ملکوت غنی طالب این فقر و تو ای مولای من راجع فرمودی این طیر را از جسد ظلمانی بلاهوت معانی و از غذاهای روحانی مرزوق گشته و بنعمتهای صمدانی محظوظ شده و بتو راجع گردیده و بر تو وارد آمده و ارتقا برفارف قدس تو جسته و در جوار رحمت تو مستریح گشته و بر کرسیّ افتخار مقرّ گزیده و در هواهای عزّ روح طیران مینماید و از باده‌های وصال احدیّه مینوشد و از شرابهای لقای صمدیّه میآشامد و چون بحکمتهای بالغه مستور فرمودی این مراتب را در پرده‌های قدرت خود لهذا صعب گشته بر عباد حکم فراق و سخت است بر ایشان امر طلاق و بجزع میآید نفوس از ملاحظۀ آن و بفزع میآید عقول از مشاهدۀ آن و از جملۀ آن بلایای مقدّره و مصیبتهای جلیّۀ مستوره این مصیبت بدیعه و این بلیّۀ جدیده است که باو محترق شد اکباد و مشتعل شد حقائق عباد و مضطرب گشت اهل بلاد پس نماند چشمی مگر آنکه خون گریست و باقی نماند قلبی مگر آنکه کأس الم بچشید و رؤس عالین برهنه و عریان شد و نفوس راضین از غم نالان گشت فؤادها مکدّر شد و نورها تاریک و مظلم گشت و منقطع شد روح از اماکن خود و تبدیل گشت سرور از محافل خود پس وای وای از آنچه ظاهر شد و هویدا گشت و اینست از قضاهای ثابت تو در شجرۀ ظهور تو ای پروردگار من

و انّک انت یا الهی و محبوبی و رجائی تعلم بأنّ الرّزایا قد اشرقت من افق القضآء و احاطت الامکان و ما فیه و غلبت الأکوان و ما لها و بها ولکن اختصصتها فی هذه الأزمان للطّلعتین و سمّیت اولاهما باسم الّتی اختصصتها و جعلتها امّ الخلائق اجمعین و الأخری باسم الّتی اصطفیتها علی نسآء العالمین و نزّلت علیهما حین اذ لم تکن لهما من امّ لتشقّ ثیابها او تلقی الرّماد علی رأسها او توافق معهما او تبکی بما ورد علیهما او تعرّی رأسها بما نزل بهما و لا لهما مؤنسات لیأنسن بهما و یمنعنهما عن بکائهما و لا مصاحبات لیجفّفن الدّموع عن خدّیهما و لا بتولات لیسترن شعراتهما و لا مشفقات لیسکنّ اضطرابهما او یبکین فی مصائبهما او یخضبن ایدیهما او یمشطن شعراتهما بعد عزائهما اذاً یا الهی لمّا قضیت بأمرک ما قضیت و امضیت بحکمک ما امضیت فأکرمهما ثمّ البسهما من ثیاب الحریر و الحلل المنیرة علی کلمة التّکبیر لتقرّ عیناهما ببدائع رحمتک و یتبدّل حزنهما بجواهر سرورک و انوار النّور فی مشرق طورک ثمّ اسمعهما نغمات هویّتک من سدرة عزّ ازلیّتک و دوحة قدس احدیّتک و التّرنّمات الّتی تنصعق العقول عن استماعها و تهتزّ النّفوس لدی ظهورها و تنجذب الأرواح عند بروزها ثمّ ارزقهما من اثمار شجرة ربّانیّتک و اذقهما خمر الحیوان من عیون صمدانیّتک ثمّ انزلهما فی شریعة قربک و مدینة وصلک و اسکنهما فی جوار مرحمتک فی ظلّ حدیقة لقائک و وصالک ثمّ افرغ علیهما صبراً من عندک ثمّ اجعلهما و اللّواتی کنّ معهما متّکلات علیک و منقطعات عن دونک و مشغولات بذکرک و مؤانسات باسمک و مشتاقات لجمالک و مسرعات الی وصلک و لقائک و مرزوقات من کأس عطائک و طائفات حول ذاتک و راقدات فی مهد قربک و طائرات فی سمآء حبّک و ماشیات فی اراضی رضائک و راکضات الی مکمن انوارک و طالبات حسن قضائک و راضیات عند نزول بلائک و صابرات فیک و راضیات عنک لتکون ابصارهنّ منتظرة لبدائع رحمتک و قلوبهنّ مترصّدة لظهور مکرمتک لأنّهنّ ما اخذن لأنفسهنّ ربّاً سواک و لا محبوباً دونک و لا مقصوداً غیرک و اسألک بالّذی اظهرته من قبل و تظهره من بعد بأن لا تحرمهنّ و عبادک عن حرم کبریائک و لا تردّهم عن ابواب المدینة الّتی نزل فی فنائها کلّ من فی السّموات و الأرض و قاموا لدی بابها و ما دخلوا فیها الّا الّذین اختصصتهم بجودک و جعلتهم مرایا نفسک و مظاهر ذاتک و مطالع عزّک و مشارق قدسک و مغارب روحک و مخازن وحیک و مکامن نورک و بحار علمک و امواج حکمتک و کذلک کنت مقتدراً علی ما تشآء و حاکماً علی ما ترید و انّک انت المقتدر القیّوم ثمّ اصعد یا الهی هذا الضّیف الّذی ورد علیک فوق ما اصعدته بجودک حتّی یرد فی قباب العظمة خلف سرادقات الأحدیّة فی جوار اسمک الأبهی و ذاتک العلیا عند الشّجرة القصوی و جنّة المأوی و روحک الأسنی لتأخذه روائح القدس من النّقطة الأولی و المرکز الأعلی و الجوهر الأحلی لیدور حول جماله و یطوف حرم کبریائه و یزور نور صفاته فی کعبة اسمائه ثمّ البسه من خلع السّرور لیسترّ بذلک فی ملإ الظّهور و یسمع لحنات القرب عن شجرة الکافور لتنطق بذلک الحمامة البیضآء بلحن الجذب فی هذه الورقة الحمرآء و فی کلّ الأشجار بلحن الجبّار من هذه الشّعلة الموقدة عن هذه النّار بأنّه لا اله الّا هو الملک المقتدر العزیز الجبّار و بأنّه هو اللّه العزیز المهیمن القهّار و عند ذلک یختم القول بأن الحمد للّه المتفرّد القدّار و ستقضی یا الهی ما ترجی و هذا من عطائک الأتمّ الأقدم الأوفی

و بدرستی که تو ای محبوب من مشاهده میفرمائی که رزایا و بلایا از مشرق قضا ظاهر گشته و امطار قهر از جمیع جهات باریدن گرفت و اریاح حزن بوزیدن آمد بسی جانهای بیشمار که در راه دوست نثار شد و چه سرهای نامدار که بر دار مرتفع گشت و در آنی راحتی دست نداد و در شبی عیشی میسّر نشد کمند عشق تو سرهای عارفان را بسته و تیر حبّ تو جگرهای عاشقان را خسته چهارده سنه میگذرد که آسایش مقطوع گشته و ابواب راحت مسدود شده نه نعیمی از نعمت ملک برداشتند و نه نسیمی از رحمت روح ادراک نمودند گاهی در ذلّت حبس مبتلا و گاهی در بادیۀ هجر مختفی از هر وطنی مردود شدند و از هر دیاری مطرود گشتند و از هر راحتی محروم ماندند چه خیطهای محکم که گسسته شد و چه عروه‌های مستحکم که مقطوع گشت از هر نصیبی بی‌نصیب شدند و از هر قسمتی بی‌بهره ماندند نعمتهای ممالک بنقمتهای مهالک تبدیل شد و شمس مشارق الوهیّه بمغارب خفا مختفی گردید و سراج ربوبیّه در زجاج صدور مکتوم گشت و نار ازلیّه در شجرۀ سرّ مستور ماند و لؤلؤ صمدیّه در صدف غیب مخزون و مطلع الوهیّه در حجاب قدس مکنون دیگر قلم کجا تواند رقم زند و یا بیان قدم بردارد و تو ای سیّد من و آقای من مطّلعی که باین عبد چه وارد شده و چه نازل گشته در آنی بمقرّ امنی نیاسوده و زمانی بر مقعد عزّی مستقرّ نگشته جز خون دل آبی نیاشامیده و جز قطعۀ کبد بطعامی مرزوق نشد گاهی اسیر کفّار و بشهرها سائر و گاهی بغل و زنجیر معاشر خاصّه این ایّام که هدف سهام فرقتین شده و محلّ انتقام حزبین گشته دوستان را از ذلّتم عزّتی و از حزنم سروری حاصلست و دشمنان را از وجودم غلّی در دل است بسی غلها که در صدور پنهان گشته و چه بغضها که در قلوب کتمان شده از حبس ظاهر بیرون آمده و بسجن نفوس مشرکه مسجون گشته و تیرهای ظنونات از کلّ جهات میریزد و اسیاف حسد از جمیع اطراف بمثل باران ریزنده میبارد ولکن با همۀ این بلایا و محن و رزایای محکم متقن امید هست که از خدمت بازنماند و رجل از استقامت نلغزد و عیون بجای پا بخدمت بایستد در این وقت که دموع از خدّم جاری و دم حمرا از قلبم ساریست ندا میکنم ترا که قلب حزینم را از غیر خود غافل گردانی و بخود مشغول نمائی تا از همه مقطوع شود و بتو دربندد زیرا که بستۀ تو هرگز نگسلد و مقبول تو هرگز مردود نشود سلطان است اگرچه محکوم عباد شود و منصور است اگرچه نفسی او را یاری ننماید و محبوبست اگرچه مردود باشد در این وقت مشعل توحید برافروزد و مرآت تفرید از هیکل تجرید حکایت نماید و مزمار عراقی بلحن حجازی آیۀ کلّ شیء هالک الّا وجهه بنوازد زیرا که دستهای عارفین کوتاه و تو در مکمن بلند عزّت مستقرّ و قلوب عاشقین مضطرب و تو در کمال استقلال بر مخزن رفعت مستقیم خیال کجا راه یابد تا در آن سماء بافضا طیران نماید و فکر کجا بار یابد تا در عرصۀ فناء قدس قدم گذارد توهّمات عباد بمنزلۀ غبار است و غبار تیرۀ مکدّر کجا بذیل قدس مطهّر رسد و یا نظرۀ محدود بر روی منیر تو وارد آید لم‌یزل و لایزال غیر معروف بوده‌ئی اگرچه از هر ظهوری ظاهرتری و همیشه مستور خواهی بود اگرچه در کلّ شیء از نفس شیء مشهورتری اینست غیب تو در اجهار و ظهور تو در اسرار بلی ای محبوب من هر صدری قابل حبّ تو نیست و هر قلبی لایق ودّت نه حبّ تو ناری مشتعل و اجساد عباد حطبی یابس حطب را بمقاربت نار کجا قراری و استقراری ماند مگر آنکه عنایت قدیمت قدمی بردارد و علم برداً و سلاماً برافرازد تا قلم قدرت بر لوح منیر دل رقم حبّت نگارد و ذلک من فضلک القدیم تؤتیه من تشآء من عبادک قسم بعزّت تو ای پروردگار که جمیع این بلایا از هر شهدی شیرین‌تر است و از هر روحی نیکوتر زیرا که طالبان کعبۀ وصال تا از حدود جلال نگذرند بظهور جمال مسرور نگردند و تا از کأس فنا ننوشند بشریعۀ بقا وارد نگردند و تا قمیص فقر در سبیل رضای تو نپوشند بردای بلند غنی مفتخر نشوند و تا از درد عشق مریض نشوند بسرمنزل شفا پی‌نبرند و تا از وطن ترابی نگذرند بوطن قدس الهی عروج ننمایند تا در بیدای طلب سرمدی نمیرند بحیات باقی ازلی فائز نشوند و تا در ارض ذلّت مأوی نیابند بر سماء عزّت راه نجویند و تا سمّ فراق نچشند بشهد بقا مرزوق نگردند و تا بادیه‌های بعد و هجر را طیّ نکنند بمصرهای قرب و وصل مستریح نشوند

اگرچه ای پروردگار من بلایا جمیع احبّا را احاطه نموده ولکن در این ایّام تخصیص یافته بدو کنیز تو یکی باسم حوّا نامیده شده و دیگری باسم مریم و وارد شد این مصیبت کبری در حینی که نبود با کنیزان تو مادری تا شقّ نماید جامۀ خود را و بریزد بر سر خود خاک سیاه را و بگرید بر حزنی که نازل شد بر ایشان و نبود با ایشان مصاحباتی تا آنکه خشک نماید روهای ایشان را از آبهای چشم و بپوشاند موهای ایشان را از غبارهای تیره و نبود مشفقاتی تا اینکه تسلّی دهد حزن ایشان را و بسرور آورد قلوبشان را و نبود از مونسات که انس گیرد بایشان و بعد از مصیبت خضاب نماید دستهایشان را و شانه زند مرغولاتشان را و از شرابهای خون نوشیده بودند و از طعامهای غم مرزوق گشته و چون قضا فرمودی تو ای پروردگار من آنچه را که اراده نمودی و جاری فرمودی امر مبرم قدر را در آنچه خواستی پس ای محبوب من بپوشان بر ایشان از جامه‌های صبر و شکیبائی و ثیابهای رحمت و بردباری تا آنکه روشن شود چشمهای ایشان برحمتهای تازۀ تو و ساکن شود قلوبشان از لطفهای بی‌اندازۀ تو و وارد فرما ایشان را در رودخانه‌های قرب و شهرهای وصال و منزل ده بی‌منزلان را در جوار رحمت خود و در سایه‌های خوش مغفرت و آمرزش خود و آسایش ده این مضطربان را در محفلهای مقدّس خود و بچشان این تشنگان را از آبهای کوثر مکنون و از خمرهای حیوان مخزون و بوز بر ایشان از نسیمهای یَمَن حبّ خود و وارد فرما ایشان را در مصرهای بقای انس خود تا از غیر تو دور شوند و بتو نزدیک شوند و بذکر تو مشغول آیند و بیاد تو مشعوف گردند و شجرۀ حبّت را در زمینهای منیر دل بکارند و از آبهای عشق تو سیراب نمایند تا بلند شود قامت او و بثمر آید شاخه‌های او تا در حبّت ثابت شوند و مستقیم گردند و تا در ارض رضای تو مشی نمایند و در مهدهای قرب تو مقرّ گیرند و در بیابانهای وصل تو سیر نمایند و در آسمانهای لقای تو طیران نمایند و از شئونات تحدید بگذرند و بر محفلهای توحید مشرّف گردند و بنفحات تفرید در عالم تجرید سرافراز شوند تا چشم از همه دربندند و بتو بگشایند و از همه بگریزند و بتو وارد آیند پس ای مولای من عنایت فرما بایشان و باین مهمان جدیدی که بر تو وارد شد از آنچه ذکر شد و از آنچه ترک شد و از امری که از این دو جهت مقدّس و مبرّاست و زود است که عطا میفرمائی آنچه را که بآن خوانده شدی اینست از عنایت تمام تو که پیشی گرفته همۀ موجودات را ای پروردگار من

BRL_DA BH02274

Add range:
هو اللّه تعالی شأنه العظمة و الاقتدار حمد مقدّس از حدود حضرت محمودیرا لایق و سزاست که باسمش مقام محمود ظاهر و بمقامش مقام و رفعناه مقاماً علیّاً باهر اوست قائممقام حق جلّ جلاله ما بین خلق اوست ختم رُسُل و شاه سُبُل باو حجاز منوّر و مجاز بحقیقت مبدّل بطحا بآب معارف فائز و یثرب بضیاء آفتاب ظهور مزیّن علیه و علی آله و اصحابه صلواة اللّه و سلامه و فضله و الطافه و رحمته و احسانه و بعد نامۀ آنحبیب فؤاد رسید فرح لا نهایه دست داد از صحّت شما روح راحت یافت و از مولود شما قلب بشارت للّه الحمد نعمت و رحمت فضل و عطا در صباح و مسا بر دوستانش مبذول فرموده و میفرماید السن عالم و اقلام امم از ذکر اینمقام عاجز و قاصر بعد از عرض اَمام وجه مولی لسان شفقت باینکلمۀ مبارکه ناطق یا علی‌اکبر نعمتِ لا تحصی و عزّتِ لا تفنی مخصوص اولیای حق بوده و هست قسم بآفتاب افق بیان مخصوص انبیا و احبّای ایشان اسما و صفات الهی در عالم ظاهر و باهر العزّة للّه و لرسوله و للمؤمنین عزّت هَمْشَأْن میطلبد جمیع صفات طالب محل و عاشق مقامند و مقام و محل اولیا و اصفیای الهی بوده و هستند انّک اذا سمعت ندآئی و شربت رحیق بیانی قم ثمّ وَلِّ وجهک الی القبلة و قل الهی الهی لک الحمد بما هدیتنی الی صراطک المستقیم و علّمتنی عرفانک و الاقبال الیک و عرّفتنی توحید ذاتک و تقدیس نفسک اسئلک بمشارق امرک و مطالع فضلک و مهابط علمک و حکمتک بان تبارک لی ما اعطیتنی بجودک و عطآئک و قدّر لی و لامّها و لها خیر الآخرة و الاولی انّک انت مولی الوری و انّک انت السّامع المجیب و امّا الورقه سمّیناها ظهوریّه انتهی الحمد للّه آنحبیب فؤاد مورد عنایت و الطاف واقع اینفانی از حقّ باقی میطلبد برکت و نعمت از سماء عطا عطا فرماید اوست معطی و اوست کریم ورقه اهل علیها سلام اللّه را سلام میرسانم و از برای او توفیق طلب مینمایم السّلام و الثّنآء علیکم و علی من معکم و علی عباد اللّه الصّالحین خ‌ادم فی ۲۵ شهر ربیع ‌١ سنه ۱۳۰۵ قدری هم نبات عنایت شد این شیرینی شما امّا شیرینی ما با شماست این طلب ما از حق میطلبم شما را تأیید فرماید تا وقتی از اوقات عالم ادا فرمائید ادامۀ مطالعه <div class="

BRL_DA BH02153

Add range:
بنام مقصود عالمیان قد اتی یوم فیه اتت السّمآء بدخان مبین و اتی یوم فیه مرّت الجبال کمرّ السّحاب و اضطرب کلّ قویّ امین یا حسین بشنو ندای حسین مظلوم را که از شطر سجن اعظم ترا بحقّ دعوت مینماید ندای داعی حقّ را بگوش جان بشنو اگر یکبار بآن فائز شوی ترا بمقامی جذب نماید که از عالم و عالمیان خود را فارغ مشاهده نمائی و بأعلی النّدآء مابین ابرار بذکر دوست مشغول شوی این ظهوریست که در بارۀ او نقطۀ بیان میفرماید ایّاک ایّاک ان یمنعک ما فی البیان و در مقام دیگر میفرماید ایّاک ایّاک ان تحتجب بما نزّل فی البیان امروز روزیست که جمیع نبیّین و مرسلین لقای آنرا از حقّ سائل و آمل بودند ان انظر فی کتب القبل لتطّلع بما ستر عنک انّی لک ناصح امین بلسان جان محبوب امکانرا ندا کن و بگو ای خدای من و مالک من و دوست من و محبوب جان و روان من چگونه از عهدۀ شکر تو برآیم در بحر غفلت و نادانی مستغرق بودم لسان فضلت مرا ندا نمود و ید عنایتت مرا اخذ کرد ای پروردگار من غفلت من بمقامی رسید که مرا از فرات عذب یقین محروم ساخت و بماء صدید ظنون راه نمود از ذکرت غافل شدم و تو از من غافل نشدی از حبّت مخمود بودم و نار عنایت تو مشتعل بکدام وجه بتو توجّه نمایم و بچه لسان ترا بخوانم خجلت و انفعال مرا فروگرفته و از جمیع جهات مأیوس ساخته ولکن ای پروردگار من و مقصود من و مولای من شنیده‌ام که فرموده‌ئی امروز روزیست که اگر یک بار نفسی از روی صدق ارنی گوید از ملکوت بیان انظر ترانی استماع نماید و از اینکلمۀ مبارکۀ عالیه مقام امروز معلوم و واضحست و همچنین فرموده‌ئی اگر نفسی از اوّل لا اوّل از جمیع اعمال حسنه محروم مانده باشد الیوم تدارک آن ممکن است چه که دریای غفران در امکان ظاهر و آسمان بخشش مرتفع سؤال میکنم از تو بحرمت این روز مبارک که مصدر و مطلع ایّامست مرا برضای خود موفّق بداری و بطراز قبول مزیّن نمائی ای ربّ انا المسکین و عندک بحر الغنآء و انا الجاهل و عندک کنوز العلم و العرفان و انا البعید و انّک انت المقتدر المتعالی القریب اگر بتلاوت آنچه ذکر شد فائز شوی البتّه از فیوضات آفتاب معانی محروم نگردی اینست شمس نصیحت الهی که از افق ملکوت بیان اشراق نموده طوبی لمن سمع و قال لک الحمد یا اله العالمین <div class="

BRL_DA BH01393

Add range:
هو اللّه تعالی یا اسم جود علیک بهائی عبد حاضر مکتوبیکه بنام آنجناب بود تلقاء وجه عرض نمود و ندای مظلوم‌های آفاق اصغا شد فی‌الحقیقه بعضی از ناس بدست خود غضب الهی را خریده‌اند بعضیرا اخذ نمود و برخی را هم اخذ فرماید انّه علی کلّ شیء قدیر جمیع اشیاء بر مظلومیّت اهل حقّ نوحه نمودند و جمیع را حزن احاطه کرده ظلم‌هائیکه در اینکرّه من غیر سبب وارد شده بمثابۀ اشجاری است که غافلین بایادی خود غرس نموده‌اند و زود است که اثمار آنرا مشاهده نمایند س‌م علیه بهائی بعنایت حقّ فائز بوده و هستند و در سبیل حقّ وارد شد بر او آنچه که جز علم الهی او را احاطه ننموده در بارۀ امور عدد نوزده ١٩ بگوید الهی ترانی منقطعاً الیک و متمسّکاً بک فاهدنی فی الأمور ما ینفعنی لعزّ امرک و علوّ مقام احبّائک و بعد تفکّر نمایند در امور آنچه بنظر آمد مجری دارند این شدّت اعدا را از عقب رخائی است عظیم یا اسم جود بعضی از نفوس مشاهده میشوند حزنشان سبب حزن حقّ جلّ جلاله بوده و هست و کذلک سرورشان علّت سرور حقّ ندای دو الف و شین از سجن رسیده امّا الأوّل فهو العندلیب علیه بهائی من شطر الرّآء و الشّین قد ورد علیه ما ورد علی مبشّری فی السّجن حضرت اعلی روح ما سواه فداه را در ارض تاء مع جمعی حبس نمودند و سطوت ظلم احبّا را چنان اخذ نمود که از آنحضرت بر حسب ظاهر اعراض نمودند مگر یکنفس که عرض کرد یا سیّدی انّی احبّ ان اکون معک فی الرّفیق الأعلی و الأفق الأبهی آن نفوس هم بعد از انقضاء اشهر معدوده بکمال خضوع و ابتهال راجع شدند و توبۀ ایشان مقبول و بعنایت کبری فائز هنیئاً لهم انّه یعلم کیف رجعوا و کیف قدّسهم و کتب لهم من قلمه الأعلی یا اسم جود لو لا کتاب سبق من عندنا لأرینا الغافلین و الظّالمین ایّنا اعلی و اقدر در این ظهور اعظم ملاحظه نموده‌اید که چه مقدار از اعدا را بقوّۀ عظیمه اخذ نمود مع‌ذلک احدی متنبّه نشد و کلّ از بادۀ غفلت مدهوشند و از شطر رحمت الهی بعید ولکن عالم بظلم حامله شده سوف یرون الظّالمون ما عملوا فی ایّام اللّه المهیمن القیّوم یا عندلیبی قد کنت مغرّداً علی الأفنان فی ربیع ربّک الرّحمن جهرةً و لک ان تغرّد فی السّجن سرّاً الی ان یأتیک اللّه بفرجه و رحمته و عنایته و فضله و جوده و احسانه و امّا الف و شین ثانی علیه بهائی از ارض الف و باء ندایش رسید قد اخذه الظّالمون و ادخلوه فی السّجن الا انّهم فی خسران مبین غفلت این همج رعاع بمقامی رسیده که در قرون اولی و اخری تفکّر نمینمایند یتّبعون اهوائهم و یظنّون انّهم من العارفین یشهد بجعلهم کلّ الأشیآء و عن ورائها لسان اللّه المقتدر العلیم الحکیم یا اسم جود جناب س‌م علیه فضلی و رحمتی لدی الباب قائم قل ربّ افرغ علی من احبّک و یحبّک صبراً انّک انت المقتدر القدیر اگرچه الحمد للّه بطراز صبر فائز است ولکن این ذکر اظهار عنایتی است از مظلوم عالم نسبت باو باید چندی ارسال مراسلاترا از جهتین ستر نمایند بشأنیکه از اهل بیت هم مستور دارند و اگر بجناب عندلیب هم بخواهند تفصیلی بنویسند باو هم امر بستر نمایند طوبی لمن عمل بما امر به من لدی المظلوم و نعیماً لمن فاز بطاعة اللّه ربّ العالمین یا اسم جود جناب شیخ علیه رحمتی بزحمت افتاده ولکن چون قصدش للّه بوده و برضا و امضا واقع شده مبارک بوده و خواهد بود و آنچه مواجهه بشما امر نمودیم باو بنویسید انشآءاللّه موفّقند در امور آنچه الیوم لازم است آنکه در ارسال و مرسول مکاتیب ملاحظه نمایند و حکمترا در هیچ حال از دست ندهند هذا ما وصّیناه به من قبل و فی هذا المقام الأرفع المنیع <div class="

BRL_DA BH10507

Add range:
یا مالک الأسمآء و فاطر السّمآء خلّص احبّآء من سجن اعدآء انّک سلطان القضآء و المشرق من افق البدآء یا اصل البقآء لعمر البهآء لا تقطع الرّجآء فانصر هؤلآء انت الحاکم علی ما تشآء و فی قبضتک ملکوت الانشآء قد شحذ الأنیاب للحم الأحباب ان احفظ الأصحاب یا مالک الرّقاب و الحاکم فی المآب بسیار بامروز فردا گذشت باری منقطعاً عن الکلّ این کلمات مشرقات را نه ٩ بار تکرار نمایند انّه لهو المقتدر المختار <div class="

BRL_DA BH03386

Add range:
بنام بینندۀ دانا کتابت دیده شد و ندایت شنیده گشت انشآء اللّه لا زال بافق اعلی ناظر باشی و بما یحبّ و یرضی فائز جز او نخواهی و بجز او تمسّک نجوئی امروز بحر کَرَم موّاج و آفتاب جود در تجلّی و ظهور طوبی لنفس عرفت و اقبلت و ویل للغافلین این یوم بطراز بیان مظاهر رحمن فائز بوده چه که جمیع بآن وعده و بشارت داده‌اند طوبی للفائزین قسم بآفتاب معانی که بآفتاب بیان رحمن مزیّن است که این لوح از صد هزار ولد صالح محبوب‌تر است و پاینده‌تر چه که ولد صالح و اشیای موجودۀ در عالم عنقریب بفنا راجع شود ولکن کلمة اللّه که از قلم اعلی نازل او را فنا اخذ ننماید و مرگ از عقب درنیاید تفکّر لتجد نفسک فی فرح مبین امروز انسان قادر است بر اینکه مقامی را اخذ نماید که ذکرش بمثابۀ نجم در سماء لوح الهی بدوام اسما و صفاتش مشرق و روشن باشد قل یا الهی لک الحمد بما ذکرتنی من قلمک الاعلی اذ کنت فی السّجن الاعظم بما اکتسبت ایادی الاعدآء الّذین اعرضوا عنک و عن آیاتک الکبری ای ربّ قد اقبلت الیک و توجّهت الی افقک اسئلک بمظلومیّة مطلع آیاتک و مشرق بیّناتک بان تقدّر لی ما ینفعنی فیکلّ عالم من عوالمک انّک انت اعلم بی منّی و انّک انت العلیم الخبیر ثمّ اسئلک یا اله الوجود و مالک الغیب و الشّهود بان ترزقنی ولداً صالحاً لیذکرک فی ارضک و یثنیک فی بلادک ولو انّک جعلتنی بهذا اللّوح غنیّاً عن کلّ اثر و ثمر و ذکر و فی هذا الحین اختم مناجاتی بما نطق به احد اصفیآئک ربّ لا تذرنی فرداً و انت خیر الوارثین ١ ادامۀ مطالعه <div class="
Add range:
بسم الله الغافر ولو ان سوء حالی یا الهی استحقنی بسیاطک وعذابک ولکن حسن عطوفتک ومواهبک یقتضی العفو علی عبادک والتلطف علی ارقائک، اسئلک باسمک الذی جعلته سلطان الاسماء بان تحفظنی بسلطنتک عن کل بلاء ومکروه وعن کل ما لا اراده ارادتک وانک انت علی کلشیء قدیر.